تبليغاتX
Myspace Falling Objects @ JellyMuffin.com Myspace Layouts کیان عسلی

کیان عسلی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:2  توسط زرین  | 

عسلم بزرگ شده ماشالله ... دیگه خودش میشینه بدون کمک . چار دست و پا میشه ولی نمی تونه  حرکت کنه .فقط تمرین می کنه و ÷ست می گیره . 

پسرم بزرگ شده ماشالله . واکنش هاش خیلی دوس داشتنیه . قهر می کنه . می ترسه .ذوق می کنه . علاقه نشون می ده . منو دوس داره . خیلی زیاد . منم که معلومه دیگه می میرمممممممم براش . 

ما کرج بودیم این چن روز ... خیلی خوش گذشت...

ماجراهاشو برات می نویسم . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:25  توسط زرین  | 

کیان قشنگم منو ببخش که تولد شش ماهگیت رو ننوشتم .

مقصر اصلی جناب آقای علیرضا شیرازی بود که بلاگفا رو به این روزگار انداختن با این محافظه کاری های بیمزه شون .

شش ماهگیت مبارک عسل مامان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:21  توسط زرین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:4  توسط زرین  | 

هوراااااااااااااااااااا                     هوراااااااااااااااااااااااااااا

کیان من...بلبل من یک کلمه رو آگاهانه به زبون آورد . هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

جدیدن یکی دو روزه که متوجه شدم مفهوم بعضی کلمات رو درک می کنی . مثلن :آب ...به به ... دستت رو بده ... یالاه ( که خاله لیلا یادت داده و تو هم فقط به خاله لیلا یالا می دی . یه بارم به من دادی )  می می ... بیا بغلم ...

ده دقیقه - یه ربع ژیش با بابا داشتیم بهت فرنی می دادیم . و در حینی که قاشق رو به سمت دهنت می آوردیم می گفتیم : هممممم....هممممم.... هر قاشق دو تا هممممم یه بار من یه بار بابا . یهو تو گفتی : هممم با لحنی که ما می گفتیم . وای شاخ در آوردم با تعجب به هم نگاه کردیم . قند تو دلمون آب شد . چند بار دیگه هم گفتیم ولی دیگه نگفتی . غروب هم که بی تابی می کردی تا گفتم بریم بهت آب بدم آب . بلند خندیدی . و واقعن هم تشنه ات بود . قربونت برم بلبل من .

هممممم  بوس

 

پ.ن : دوست جونای عزیز ! من چون وقت ندارم برای این که یادم نره و تاریخش از دستم نره فقط تیتر می زنم که سر فرصت بیام بنویسم . ببخشید که گیج تون کردم . معذرت !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:45  توسط زرین  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:45  توسط زرین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:37  توسط زرین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:36  توسط زرین  | 

هفته ی پیش خونه ی دوست بابا دعوت بودیم . اونا یه دخمل ناناز دارن به نام سارا . سارا کوچولو یک سال و نیمه اس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:10  توسط زرین  | 

Image and video hosting by TinyPic" /> امروز که می رفتم سازمان ...تو شاد وشنگول بودی . آژانس دم در بود . من برات توضیح داده بودم که دارم میرم . ماچت هم کرده بودم .

ولی اون وقتی که می رفتم  از دور نگات کردم و تو دلم گفتم : خدایا به تو می سپارمش و رفتم.

چه می دونستم بهت بر می خوره !

فسقلی ! حالا با مامان قهر می کنیییییییییییییی ؟ 

بغد که برگشتم .تو شاد وشنگول بودی . تو راه هی دل دل می کردم که زودتر برسم و حسابی ماچ مالیت کنم . وقتی منو دیدی خیلی عادی برام لبخند زدی . گقتم : جاااااااان عسلی بذلر دستامو بشورم الان میام بغلت می کنم .

اون جا بود که دیگه تصمیم گرفتی باهام قهر کنی .

من اومدم ماچت کردم . فشااااااارت دادم . قربونت رفتم. ولی تو فقط لبخند می زدی الکی . بعد رفتم که ناهار که چه عرض کنم عصرونه آماده کنم بخورم . گفتم یه کم هم به تو شیر بدم . نخوردی .

گذاشتمت کنارم و در حالی که عصرونه می خوردم باهات حرف می زدم ولی تو اصلن به من محل نذاشتی . مادر جون که حرف می زد براش ذوق می کردی وباهاش حرف می زدی و می خندیدی. چند بار امتحانت کردم . آره با مامانت قهر کرده بودی.

مامان بزرگ هم که نمی خواست باور کنه با تعجب متوجه این موضوع شد . بابا بزرگ هم . صدات که می کردیم به من نگاه نمی کردی .

گفتم . دوس داری مادر جون مامانت باشه ؟ بازم محل نذاشتی .

تا این که بردمت پی پی ت روبشورم گرفتمت رو به آینه و برات همه چی رو توضیح دادم و ماچت کردم و معذرت خواهی . اونوفت تو توی آینه بهم خندیدی و دیگه آشتی شدی باهام




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:35  توسط زرین  | 

create animated gif
Create animated gif" /چی شده کیان ؟ چی شده مامان ؟

دیشب از خونه ی خاله ناهید که برگشتیم مثل همیشه تو توی ماشین خوابت برده بود . لباسات رو عوض کردم و گذاشتمت تو جات . بعد برای بابا سحری پختم و بیدار بودیم و تو اینترنت اخبار رو پیگیری می کردیم که تو بیدار شدی ساعت سه و نیم بود!!!!!!!!!! قبراق و سر حال . اصلن هم خوابت نمیومد و دلت هم بازی و شادی می خواست . تا کی ؟ تاااااااااااااااا ساعت شیش و نیم - هفت صبح !

مامان قربون بچه اش ... مامان قربون غنچه اش !

ساعت پنج و نیم که خاله ناهید اشتباهی شماره ی موبایلم رو گرفته بود وقتی فهمید بیداری گفت شاید گرسنه باشه براش غذا آماده کن . منم رفتم برات حریره بادوم آماده کردم اما خیلی کم خوردی

چی شده کیان ؟ چی شده مامان ؟  

بعد تا ساعت ده و نیم خوابیدیم . اما از اون به بعد باز تو تصمیم گرفتی بیدار شی و نذاری مامان بخوابهههه.

یه روز بلخره می خورمت کوچول موچولو !

چند روزه که صبحا که بیدار میشی بلند بلند حرف می زنی .

عاشقتم پسر !

خلاصه که کلن امروز تا شب غر غرو بودی و بابا هم آخرش کم آورد و گفت بیایین زودتر ببرمتون ( خونه ی مادر جون پدر جون اینا ) 




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:5  توسط زرین  | 

الان که دارم اینا رو می نویسم ساعت ده دقیقه به یک بامداده . تو همین الان تو خواب بلند بلند  خندیدی . من عاشق اینم که تو توی خواب بلند بلند بخندی ....جااااااااااااان...........

کیان عسلم عسل شیرینم از این که مثل پیچک به تمام زاویه های پنهان و آشکار روحم نفوذ کردی راضی ام .

حتی اگه نتونم درست و درمون ناهار بخورم .حتی اگه نتونم موهامو شونه کنم . حتی اگه نتونم شبا رو اون دنده ای که دوس دارم بخوابم . حتی اگه نتونم ...

muwms3lirquobdnmx1r.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:9  توسط زرین  | 

اگه نق نق نکنی برات می نویسم . ولی خیلی بیقراری .برم ...بر می گردم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط زرین  | 

کیان جونم ماشالا چقده بزرگ شدی . چقد این روزا بلند بلند با صدای قشنگت حرف می زنی حرفایی که نمی دونم یعنی چی ولی یه عالمه دوس داشتنی هستن .

چه خنده هات صمیمیه . منو میشناسی . لبخندات معنی داره :

بعضیاش شیطنت توشه .

بعضیاش مهربونه .

بعضیاش دعوت به بازیه .

 بعضیاش خجالت زدگی داره .

 بعضیاش خوش حالی و ذوق زدگیه .

گریه هاتم معنی های مختلفی داره .گاهی حتی حرفای نامفهومت لحن داره . من گاهی از لحن آوا هات می همم چی گفتی . بعد کلی ذوق می کنم .

وای تازگی کشف کردم وقتی موقع می می خوردن حرف می زنی منظورت اینه که من بلند بلند برات لالایی بخونم . هزار بار امتحان کردم . منظورت همینه . چون تا من شروع به خوندن می کنم تو آروم میشی و کم کم چشماتو می بندی . قطع که می کنم دوباره شروع می کنی ...فسقلیه ۵ ماهه خیلی خوردنی و دوس داشتنی هستیا ...می دونستی ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3:24  توسط زرین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:54  توسط زرین  | 

پسرم ! چه لذت بخشه تکرار این کلمه : پسرم ! پسرم ! پسرم !...

حالا که تو منو بیشتر از قبل می شناسی روزگارم خیلی خوش اب و هواس .

وقتی میبینم از بغل دیگران خودت رو می اندازی تو بغل من .( شنبه از بغل خاله سهیلا ) 

وقتی نق می زنی و نق می زنی و تا نگات می کنم می خندی و یه پیچ خوشگل به کمرت می دی و دستات رو تو هم می گیری و سینه ات رو می دی جلو (یعنی که آخ جون موفق شدم . مامان اومد )

وقتایی که گریه هات فقط با شنیدن صدای من تموم میشه .

وقتایی که نیمه های شب در حالی که سرت رو بازومه و می می رو ول کردی و توخواب نازی و آرومترین خواب رو داری .

وقتایی که باهات حرف می زنم و قهقهه می زنی . (قربونت برم من که تا چند روز پیشا برای همه مخصوصن بابا قهقهه می زدی و برا من نمی زدی)

وقتایی که باهام حرف می زنی . حتی موقع می می خوردن.

از این که این همه خوش اخلاقی و صبح ها که چشمات رو باز می کنی سریع لبخند می زنی ...خوش حالم .

از این که حرفامو می فهمی... تعجب نمی کنم .

از این که دو روزه برات لعاب برنج درست می کنم ...ذوق زده ام .

از این که دو روزه بعد از ظهر ها می برمت رو پشت بوم تا آفتاب بخوری ...شگفت زده ام .

تو منو به چه کارایی وا داشتی پسر ! تو منو وا می داری که این وقت از بامداد سعی کنم اینا رو با چشمایی که خواب آلوده بنویسم .

این روزا که با مامانت بیشتر از قبل رفیق شدی بهم فرصت نمی دی که به کار دیگه ای برسم . همه اش دوس داری که پیش تو باشم و باهات بازی کنم و حرف یزنم و شعر بخونم . قربون جیغ های شاد و قشنگت برم پسرم ! پسرم ! پسرم ! ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:3  توسط زرین  | 

کیان قشنگم بر خلاف واکسن دو ماهگی که زیاد اذیت نشدی واکسن چهار ماهگیت اذیتت کرد . هم تب داشتی تا سه روز و هم درد داشتی و من و بابا درمونده شده بودیم . از طرفی هم مرکز بهداشتی ها که وزنو قدت رو گرفتن وزنت رو ۶۳۰۰ و قدت رو ۶۶ اعلام کردن .

و منو سرزنش کردن که تو خوب وزن نگرفتی . من و بابا هم خیلی از این بابت غصه ناک شدیم .

تا این که دوشنبه ی ژیش رفتیم مطب دکتر هدایتی و دکتر گفتن که تو باید ۶۵۰۰ باشی و با وزنه ی ایشون ۶۴۰۰ بودی و دکتر گفت ۱۰۰ گرم مهم نیست .

وگفت که دیگه قطره آهن رو تا دوسالگی باید بهت بدیم . و بعد از دادن قطره لثه هات رو با دستمال نمناک ژاک کنیم. و از هفته ی آینده لعاب برنج رو شروع کنیم .

کیان جونم خوش حالم که به زودی غذا دادن بهت رو شروع می کنم . خیییییییلی ذوق زده ام . ولی خیلی هم برام جاله که وارد شدن به هر مرحله ای حس های متضادی رو در من ایجاد می کنه از طرفی ذوق زده میشم و برام هیجان انگیزه و از طرفی دلتنگ روزهایی که دارن می رن میشم .

عزیز دل مامان تو قشنگ ترین اتفاق زندگی من هستی . خدا نعمت های خوب و عالیه زیادی به من بخشیده و تو خوشمزه ترین اونهایی .

خداجونم شکرت ...شکرت...شکرت...

پ.ن :دیشب با یه قصه ی کوتاه خوابیدی بی اونکه مثل همیشه راه ببرمت و برات لالایی بخونم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:8  توسط زرین  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:31  توسط زرین  | 

 

*****

سلام کیان قشنگم

سلام بچه پلنگم

سلام عمر دوباره

سلام ماه و ستاره

سلام کوچولوی ناز دار

خدا تو را نگهدار

کیان جونم ...تو هر روز تو دل برو تر از روز قبل میشی . و من هی می گم :

خدایا شکرت می کنم

این عسلو دادی به من

خدایا مرسی ممنونم

به خاطر کیان جونم

خیلی وقته نیومدم از کارات بنویسم . گرچه هر بار هم که می نویسم بعدش یادم می افته که خیلی هاشو جا انداختم . الان دیگه حسابی خوردنی شدی . من که از بوس کردن اون چونه ی خوشبوت سیر نمی شم .

الان که اینا رو می نویسم رو تخت مامانو بابا لالا کردی .

خیلی دلم می خواد چند تا لالایی توپ برات از خودم در کنم . چند تا لالایی که توش گرگ هست با  صدای زوزه ی گرگ ها... خون بی گناه بره ها ...  لو لو های بی رحم ...مترسک های سر جالیز ...

تو که از خواب پا میشی همیشه شاد و خندونی . چشمات خندونه و لبخند یادت نمی ره . معمولن در حالی که پاهای قشنگت رو بالا گرفتی و با دستات نگهشون داشتی به دنیا سلام می کنی ... جدیدن هم تا بیدار میشی ملحفه ی کوچولوت رو می گیری و مشغول خوردنش می شی . اینو اضافه کنم کخه تو تقریبن از اولین روز های چهار ماهگی گرفتن رو یاد گرفتی و چه ذوقی تو روح مامان پاشیدی .

مدت هاست که موقع می می خوردن با مامان حرف می زنی اما نمی دونم چی می گی . .. جدیدن بدون خوردن می می هم هی صداهایی غر غر مانند در میاری . قربونت برم که داری تمرین آوا می کنی .

اما هم چنان با غلت زدن مخالفی و نمی دونم کی این کار رو انجام خواهی داد .

این روزا دیگه کم مونده شصت پات رو بذاری تو دهنت .

از همون ماه اول تولدت موقع می می خوردن دستت رو می آوردی بالا انگار دنبال چیزی می گشتی . منم دستت رو می گرفتم تو دستم . هنوز این عادت قشنگ رو حفظ کردی و من چه حظی می برم وقتی دستم خودت می گیری .

از اول این ماه  به پارچه خیلی علاقه نشون می دی  و همه اش دوس داری با پارچه بازی کنی . حالا حوله باشه یا پیشبندت یا ملحفه یا یقه ی لباسات فرقی نمی کنه برات .

چند روز پیش با خانواده ی عمه ها که برای دیدنت اومده بودن تهران رفتیم شهر بازی . اولین بارت بود . آی قربونت برم که با تولد تو من و بابا یه بار دیگه کودکیمون رو تکرار خواهیم کرد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:40  توسط زرین  | 

**************

گل پسر قند عسل  ! از اون جایی که تو همه اش می خوای مامان پیشت باشه و باهات حرف بزنه و بازی کنه من وقت نمی کنم بیام این جا و از شیرین کاری هات بنویسم .

۲۰ تیر ماه من و شما و بابایی رفتیم مرکز بهداشت و قد و وزن شما رو اندازه گرفتیم . اون جا گفتن که قدت ۶۳ و وزنت شیشکیلو و ۱۰۰ گرمه . بعد از ظهرش رفتیم مطب دکتر هدایتی . تو مطب دکتر قدت ۶۰ و وزنت شیش کیلو و دویست گرم بود . !!!!!!!!!!!!!!!!

به هر حال دکتر گفت که همه چی خوبه .

گفتم کیان کوچولو همه اش دستاشو می خوره . دکتر گفت اشکال نداره . طبیعیه . گفتم پشت گردنش یه عالمه عرق می کنه . گفت اشکال نداره . گفتم این دونه های بیرنگ چیه رو سینه اش گفت چیز مهمی نیست به مرور زمان می ره . گفتم رو باسنش اندازه ی یه کف دست کبوده . این جای دستش هم یه کوچولو هست . گفت به مرور زمان می ره .

دکتر همه چی رو چک کرد و خدا رو شکر همه چی عالی بود .

تو هم خیلی خوش رو و خندون بودی و وقتی دکتر با چوب بستنی می خواست زبونت رو بیاره پایین تا حلقت رو نگاه کنه . خیلی خوب همکاری کردی .

قربونت برم من . گاهی دلم می خواد از دست تو بزنم تو سر خودم . می دونی چرا ؟ چون احساس می کنم که عشقم به تو می خواد از وجودم فوران کنه و تو روحم نمی گنجه .

خوردنیه من ... عسلم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:1  توسط زرین  | 

**********************

پسر قند عسلم سه ماهگیت مبارک .

درسته که ما تصمیم گرفته بودیم روز ۱۶ تیر تو  عسلمون رو  ببریم مر کز بهداشت تا قد و وزنت رو بفهمیم ولی گرد و غباری که این روزا تو هوا موج میزنه  و باعث تعطیلی خیلی جاها از جمله مراکز بهداشت شده مانع از این کار شد .

کیان جونم قربون صداهای قشنگت بشم . تو این ماه تو خیلی کارای تازه یاد گرفتی .

اول این که  دست خوردنات خیلی بیشتر از قبل شده .  در حالی که هم موهای خودت می ریزه و هم موهای مامان و دور انگشتات معمولن مو می چسبه . حالا فکرشو بکن که مامان چه حرصی می خوره .

این روزا خیلللللی عاشقانه به بابا نگاه می کنی و دوست داری که باهات بازی کنه .

نمی دونم چرا دیگه به چپ و راستت نغلطیدی .

موقع می می خوردن نمی دونم چی برام می گی . منم ادات رو در میارم و تو هم ادامه می دی . گاهی هم می می رو وسطش ول می کنی و می خندی و دوباره می خوری و حرف می زنی .

خییییییلی دوس دارم خنده ها و غر غرای وسط می می خوردنت رو .

وقتی می برمت تو اتاقت یه خنده ی بزرگ تحویل اتاقت می دی . شاید به خاطر رنگ آمیزی اون جاس که این همه دوسش داری .

 وقتی صدای موزیک  نیلی (عروسک)  رو میشنوی پشت سرت رو که رو سینه ی منه ( رو به وسایلت بغلت می کنم ) به چپ و راست می چرخونی .

create avatar
Create avatar

وقتی صدای آواز کافی ( عروسک ) رو می شنوی تو بغلم شروع می کنی به دست و پا زدن . اینا رو مامان بهت یاد داده . چون با اولی باهات رقصیده و با دومی بالا پایین پریده .

create avatar

مامان جون می دونی من چقدر عاشق دست و پا زدنات هستم . خیلی تند تند این کار رو می کنی اگه سوار پدالو باشی و مسابقه بدی مطمئنم که اول میشی .

۲۳ خرداد ماه هم من و شما و بابا با هم رفتیم محل کار مامان . از بس که جذبه داری به هیچ کدوم از همکارای خانوم من نخندیدی . حتی یه لبخند کوچولو هم نزدی اما برای ته یه کننده  مون که آقاس خندیدی و دلش رو شاد کردی .

از اون جایی که خیلی پسر نانازی هم هستی اصلن مامان رو اذیت نکردی و سه بار کوتاه مدت می می خوردی . ( پسرم شرایط رو درک می کنه قربونش برم  ).

تازشم تو مراسم ولیمه ی مادر جون افروز  و پدر جون علی هم کلی آقا بودی و اصلن اذیت نکردی مامانت رو . همه اش بغل دیگران بودی ولی غریبی نکردی و اجازه دادی مامان از مهمونا عکس بگیره . حتی با این که تالار گرم بود تو گریه نکردی . آخه تو خیلی بچه ی خوبی هستی .

راستی ! دست مادر جون طاهره هم درد نکنه که برات یه تشک و دو تا بالش و یه ملحفه و یه ست لباس با پست فرستاده .
Create avatar

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:9  توسط زرین  | 

*********

کیان جونم !

 این روزا که تو در حال بالندگی هستی و احتیاج به من و پرستاری هام داری منو ببخش که گاهی در حال اشک ریختن بهت شیر می دم .  منو ببخش که اون جوری که دلم می خواست تمرکز ندارم که  چه بازی هایی باهات بکنم ... چه جوری هوشت رو پرورش بدم ... و چه موسیقی هایی برات بذارم .

این روزا میون شیر خوردن هات ..میون بغل سواری هات ..میون بازی هایی که با هم داریم چیز های عجیبی می شنوی و دایره ی لغاتت واژه های نامتعارفی رو در بر می گیره .

امسال با حضور تو من مادر شدم . دلم می خواست اولین روز مادر زندگیم خیلیییییییی خاص و زیبا باشه . خاص شد ولی زیبا که نشد هیچ ...اصلن رنگ و بو یی هم نداشت . شهر شهر غم زده ها بود .

بگذریم /

create avatar
Create avatar  

 

چه خوبه که تو هستی ... و با اون صداهای قشنگت منو از فکرهای یاس آلود در میاری . قناری قشنگم این روزا که بیشتر صدا سازی می کنی از لحنت می تونم بفهمم که چی می خوای .

 یه صداهایی داری که مخصوص اعتراضه . یعنی من خسته شدم . دیگه نمی خوام زیر موبایل موزیکال باشم . منو بلند کنین .

وقتایی هم که با عروسک های موبایل موزیکال حرف می زنی  محشری . عین قناری ها چهچه می زنی . و می خندی . آی قربونت بره مامانت .

گاهی هم که مامان رو مبل نشسته و داره بهت می می  میده  هی با یکی از پاهات به مامان ضربه های کوچولو می زنی یعنی که : مامان لطفن پاشو و در حالی راه می ری تکونای گهواره ای بده منو تا منم می می بخورم و خوابم ببره .

تازگی ها دوبار این جوری گریه کردی : آی آی آی آی آی . مامان جان! این جوری گریه کردن رو از کجا یاد گرفتی ؟

تقریبن ۱۰ روزه که صبح ها از ساعت حوالی هفت شروع می کنی تو خواب وول خوردن و با چشمای بسته نق زدن . و تکون تکون خوردن . می می هم آرومت نمی کنه . فقط یه چیز می خوای پوشکت رو باز کنم . اون وقت چشمات باز میشه و خوش و خرم زل می زنی به مامان و دلت بازی و صحبت و بغل می خواد . بعد که مامان زا به راه شد اون وقت می می میخوری و لا لا .

همچنان به دست راستت علاقه مندی و در حالی که اون رو مشت کردی می گیری جلوی صورتت و خیلی متفکرانه نگاهش می کنی و بعد ترجیح می دی که هم همش کنی . من و بابا هم سعی کردیم بهت یاد آوری کنیم که دست چپت هم خوشمزه اس و اونو به سمت دهن کوچولوت هدایت می کنیم . مثل این که بدت نیومده و با ما موافقی .

تو هم مثل پرهام کوچولو گاهی بلندت که می کنیم بالشت رو می گیری و با خودت بلند می کنی .

بیست و ششم خرداد ماه هم برای اولین بار به سمت راستت غلت زدی . این کار رو دو سه روز پیش دوباره تکرار کردی .

 دیروز هم اتفاق جالبی افتاد . تو نی نی لای لای خوابیده بودی و من تو اتاق خواب بودم که صداهای متفاوتی در آوردی یعنی آخر جمله هاتو می دادی بالا . اومدم دیدم تو  نی نی لای لای نیستی نگاه کردم دیدم پایین نی نی لای لای افتادی . یعنی اونقد دست و پا زده بودی و سر خورده بودی پایین که در نهایت از زیرت در رفته بود . نمی دونستم بخندم یا گریه کنم . زنگ زدم به بابا براش تعریف کردم کلی قربون صدقه ات رفت .

چند روزه که وقتی می برمت تا دوستات رو تماشا کنی  کف دستات رو به اونا می کشم تا لمسشون کنی . و این باعث شده که کم کم سعی کنی اونا رو بگیری . البته خیلی ناشیانه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:17  توسط زرین  | 

************

سلام سلام ستاره / همچین پسری کی داره ؟

هیچ کی نداره... هیچ کی نداره... فقط زرین و محمد دارن

.....................................................................................

 امروز که ۱۶ خرداده دومین ماهگرد کیان جون منه .

امروز پسرم رو به مرکز بهداشت بردیم و واکسن هاشو زدن . چون یه ساعت قبل قطره ی استامینوفن خورده بود خیلی اذیت نشد . طفلکم خواب بود که خانومه سوزن سرنگ رو فرو کرد تو پاش . یهو بچه م چنان جیغی زد که بیا و ببین . کیان گریه کن ...مامان گریه کن ... بعد اون یکی واکسن به اون یکی پا... دوباره جیغغغغغغغغغغغ...دوباره کیان گریه کن...مامان گریه کن ... بعد از یک دقیقه کیان آروم شد ولی مامان کیان همچنان گریه می کرد . (آخه اون استامینوفن نخورده بود )

بعد هم قد و وزن پسرم رو اندازه گیری کردن که قدش ۱۰ سانت رشد کرده بود یعنی ۶۲ بود و وزنش هم ۵۶۰۰ که وزن لباسا رو کم کردن و گفتن ۵۵۰۰ گرمه .

الان که من اینا رو می نویسم کیان جونم سری دوم استامینوفنش رو خورده و خوابیده و هی هم از خواب می پره و گریه کوتاهی می کنه ولی مثل این که این قطرهه پیل افکنه چون وسط گریه خوابش می بره .

قبل از خواب هم دوتایی با مامان یه عالمههههههههههه گریه کردن . . مامان قربون دونه  اشک های کوچولوی پسرش بره .

کیان چه کارایی بلده ؟

کیان بلده با کسایی که باهاش حرف می زنن ارتباط بر قرار کنه و کلمه های محدود و نافهومی بگه . مثل : ای .. آ... قیق... که... کا...

یه بار هم گفت : کاگا ! قربونت برم که من در آری کلمه می سازی مامان جون .

کیان بلده منو صدا کنه . این جوری که وقتی بیدار میشه و منو در تیر رس نگاهش نمی بینه بلند می گه : هی ! فتحه روی حرف ه

بعد چند ثانیه صبرمی کنه . اگه صدامو نشنید یا از من خبری نشد دوباره : هی !

و همین طور تا ۵ الی ۶ بار تکرار می کنه . اگه واقعن دیگه خبری نشد می زنه زیر گریه . چه گریه ای ( خب بچه ام نگران مامانش میشه دیگه )

کیان دو روزه یاد گرفته که با انگشتای باز موقع می می خوردن دستش رو روی می می بذاره

کیان یاد گرفته که وقتی برای می می گریه می کنه و مامان بغلش می کنه سکوت کنه و به می می نگاه کنه تا وقتی که بهش برسه .

کیان بلده اعتراض کنه . اینو از همون روزای اول تولدش بلد بود . اون روزا اگه کسی به کف پاش دست می زد پاشو سریع می کشید و حتی یه بار به خواهرم گفت : ای ... حالا هم موقع می می خوردن هر کی ماچش کنه یا دست به گل و گردنش بکشه مثل بچه پلنگا صدا در میاره : هاو ... یه بارم که خواب بود و می می می خورد باباش هی ماچش کرد اون هیچی نگفت و هیچی نگفت و هیچی نگفت یهو می می رو ول کرد و چنان جیغ و گریه ای راه انداخت که بیا و ببین .

کیان وقتی تو بغل مامان یا باباس و اونا راه می رن خوب به همه جا نگاه می کنه و دوستاشو پیدا می کنه ) یه تیکه از دیوار ...یه گوشه از چارچوب ها...تابلوها... عروسک های اتاقش...جلد مجله ی چلچراغ ....) و باهاشون چاق سلامتی می کنه و می خندن .

کیان از صحبت کردن با باباش سیر نمیشه برعکس مامان که بعد از مدتی یاد می می از گفتگو منصرفش می کنه .

کیان می دونه که وقتی مامان رو صدا می کنه و مامان از دور جوابش رو می ده ...یعنی باید منتظر بمونه . چون مامان به زودی خودش رو میرسونه .

کیان چند روزه که یاد گرفته دست سمت راستش رو می گیره بالا مثل این که می خواد شعار بده . اما منصرف میشه و مثل نانای کردن مچش رو تکون می ده و خودش هم با تعجب بهش نگاه می کنه و بعد هم سعی می کنه بازو ی خودش رو هم کنه . اما بازوش به دهن خوشگلش نمی رسه .

کیان موقعی که خمیازه میکشه می گه : کخ . کسره روی حرف ک

کیان دو سه روزه یاد گرفته بغض کنه . من عاشق لب ور چیدن بچه ها هستم . اما طاقت دیدن بغض پسرکم رو ندارم اصلن .

پ.ن

کیان دیروز که واکسن زده بود یه بار در حین ناله هاش گفت : آخ . امروز هم به سمت راست متمایل شذ تقریبن غلطید .

پ. ن ۲

روزی که واکسن زده بود . بابا کنارش نشسته بود و سرگرمش می کرد . کیان هم که هیچ وقت از گفتگو با بابا سیر نمیشه جواب های کوتاه !!! به بابا میداد . یهو که مامان رو دید (الهی مامان فدات شه ) با نگاهی ملتمسانه و لحنی مظلوم هی صداهایی در میاورد که معنیش این بود که مامان ! من اوفی شدم . پام درد می کنه . منو بغل کن . نازم کن . )هیچ وقت نگاه مظلوم و لحن پر ناله شو فراموش نمی کنم . تو از کجا می دونی که باید این جوری برای مامان ناز کنی آخه فسقلی من ؟ )

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:8  توسط زرین  | 

سلام بهار مامان که با خودت یه عالمه گل و شکوفه و بارون . یه عالمه پرنده و نور و صدا آوردی .

مامان جان من خیلی وقته می خوام بیام و از تو ینویسم اما هم این که همه اش ژیش تو هستم و هم این که این سایت های آپلود عکس همه اش منو سر کار می ذارن و من خیلی دوس داشتم اول عکست رو بذارم و بعد بنویسم که خب نشد دیگه . یه عالمه ازت عکس گرفتم که با خاطراتی از تو  این جا بذارم. همه اش سوخت شد .

الان که اینا رو می نویسم تو تو سالن خوابیدی . خوابت خیلی سبک شده . نمی دونم چی شده که از دیروز این طوری شدی . دیروز از ساعت حوالی یک تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دواوزده شب یکسره  تو بغلم بودی و شیر می خوردی .  نمی دونم چیزی هم گیرت میومد یا نه . پاک قاطی کرده بودم . چون هیچی توش نمونده بود دمای بدنت هم بالا رفته بود و من یهو به این فکر افتادم که نکنه از ظهر داشتی تلاش می کردی خودت رو سیر کنی ولی من شرمنده ات بودم . امتحان که کردم دیدم بعله . خشکسالیه . گریه ام گرفته بود . کلی مایعات نوشیدم و تو رو با شیر خشکی که دوستم زری فرستاد کمی دلخوش کردیم . البته اونم نمی خوردی و با قطره چکون ۲۰ میلی بهت دادیم . ( من و دختر خاله ات ریحانه جون )

از ساعت ۴ صبح تا به حالا هم خوابت عمیق نمیشه و هی از خواب می پری .

 من فدای تو بشم . چی شده مامان ؟

نکنه دلت برای بابا تنگ شده ؟ منم دلم براش تنگ شده . بابا از ۲۲ اردیبهشت رفته فرانسه برای جشنواره کن و یکشنبه ان شا الله به سلامتی بر می گرده .

لا لا لا گل پونه . بابات رفته نگیر بهونه . . .

دس دسی باباش میاد صدای کفش پاش میاد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:57  توسط زرین  | 

یادم نیست صبح خودم بیدار شدم یا مامان و محمد بیدارم کردن . یادمه صبحونه نخوردم . نباید می خوردم . از ساعت ده شب خوردن ممنوع بود . یادم نیست مامان و محمد چیزی خوردن یا نه ؟ محمد نگران بود که مبادا کلمن و یخ بانک ناف رو فراموش کنه . من نگران بودم که مبادا دوربین رو فراموش کنیم .

قبل از این که از خونه خارج بشیم . دو تا عکس گرفتم .  یکی من با  نی نی توی دلم . یکی هم من با مامانم و نی نی توی دلم . ساعت یه ربع به هفت بود که از زیر قرآن رد شدیم و از خونه خارج شدیم .  وقت عمل ساعت هفت و نیم بود . وای کمتر از یه ساعت دیگه نی نی از تو دل مامانش در میومد .  من اصلن نمی ترسیدم . من خیلی شارژ و خوش بودم . خدا هم لطفش رو شامل حالمون کرد و بارون بهاری رو همراهمون کرد .

  تو روزایی که منتظر بارونی و نیست ... حضور ناغافلش خیلی خوشحال کننده اس . همیشه دوس داشتم روز تولدت یه روز بارونی باشه .

 مرسی خدا جون . مرسی که تا چند روز بعد از تولدپسرکم همچنان بارون رحمتت می بارید و زمین رو شاداب می کرد .

وارد بیمارستان شدیم . بارها از کنار این بیمارستان رد شده بودم و هیچ وقت به ذهنم هم نمی رسید که یه روزی این جا قراره یکی از قشنگترین و عاشقانه ترین قرار های دیدارم رو بذارم .

مامان و محمد تا پشت در اتاق منو همراهی کردن . یادم نیست چه جوری باهاشون خداحافظی کردم . لباسهامو تحویل دادم و کاور و کلاه صورتی رنگی رو که بهم دادن رو پوشیدم . و روی تخت روانی دراز کشیدم . یادم نیست سرم رو کی بهم وصل کردن یا اصلن وصل کردن یا نه . یادمه هی فرم پر می کردم  و امضا می کردم . یادمه خانوم دکتر دیر کرده بود . شاید به خاطر بارون و ترافیک .

وقتی خواستن بهم سوند بزنن گفتم نه . بعد از بی حسی . پرستاره یه غری زد . اما من زیر بار نرفتم . وقتی خانوم دکتر رسید بهش گفتم من بعد ازبی حسی سوند می زنم . گفت باشه . بعد از بی حسی بهش سوند بزنین . پس پاشو یه سر برو دستشویی . رفتم و خوب شد که رفتم . وقتی برگشتم یه مامان آرایش کرده که از نگرانی لب و لوچه اش آویزون بود روی یه تخت دیگه با لباس صورتیش نگام کرد . بهش لبخند زدم . اونم جوابمو با لبخند داد . بعدن شنیدم اسم کوچولوشو گذاشتن بهار .

یادم نیست منو چه جوری رو تخت عمل گذاشتن . یادمه به دکتر گفتم اسپاینال دیگه ؟ گفت بیهوشی نمی خوای ؟  صبر کن ببینیم متخصص بیهوشی این شیفت معمولن اسپاینال نمی کنه . صبر کن برم بپرسم . تا دکتر برگرده و منو از انتظار نوع عمل در بیاره چند تا پرستار مهربون هی با سوالاشون سر منو گرم می کردن . دکتر اومد و گفت : خب خوشبختانه اون دکتر سر یه عمل و نمی تونه بیاد . یکی دیگه رو آوردم . اسپاینال می کنیم . یه پرستار مهربون دستش رو داده بود دستم تا من احساس امنیت بیشتری داشته باشم . جوون و زیبا هم بود . از تنها چیزی که می ترسیدم تزریق نخاعی بود که اونم به خیر کذشت یعنی دردش مثل آمپول زدن بود . بلافاصله کف پاهام شروع به گز گز کردن کرد . یهو احساس کرم چند تا دست پایین شکمم حرکت می کنن . گفتم : من دستاتون رو حس می کنم . ترسیدم . فک کردم نمی دونن که هنوز بی حس نشدم . اونام گفتن : اشکالی نداره . تو فقط حرکت دستامون رو حس می کنی . درد رو حس نمی کنی .  

در حالی که تکنسین و پرستارا در حال صحبت کردن با من بودن یهو احساس کردم که نی نی داره تو شکمم تکون می خوره اما خیلی شدید تر از همیشه . با تعجب پرسیدم الان دارن چی کار می کنن ؟ یکی شون از بالای پرده ای که بین مون حائل بود نگاه کرد و گفت : الان سرش اومده بیرون . بعدن که فیلم رو دیدم . برام جالب بود که شکم من باز شده بود و سر گل پسرم بیرون بود و یهو دکتر از شونه هاش گرفت و کشیدش بالا . من اول صدای دکتر رو شنیدم که هی می گفت چقدر نازه . کیان تپله . خیلی خوشگله . خیلی نازه . و زودتر از اون که نگران بشم صدای گریه ی عشق کوچولوم رو شنیدم .  یهو مثل اون موجودات بامزه ای که تو کارتون  سرنتی پیتی گوله گوله اشک می ریزن ...چشمام بارونی شد . یادمه ماسک اکسیژن زده بودم . یادمه از دو طرف اشکام یه ریز می ریخت رو شقیقه هام . یادمه دلم می خواست ببینمش . یادم نیست چقدر طول کشید تا آوردنش و بهم نشونش دادن . 

من هنوز خیالم راحت نبود . پرستاره آاوردش نزدیک تر . نمی دونستم می تونم بوسش کنم یا نه ؟ پرستاره گفت می تونی پیشونیشو ببوسی . ماسکم رو برداشتم و پیشونیشو بوسیدم . آخیییییییییییییییییی ...

بردنش و همه ی حواسم دنبال رد صداش بود . 

 لباش رنگ جگر بود . پر رنگ و آبدار . اخمالو بود . چشماش بسته بود . دماغ و دهنش خوب یادمه ولی انگار اصلن چشم و ابروهاشو ندیدم . دیدما ولی زود یادم رفت چه شکلی بود .

تولدت مبارک پسر گلم . در پناه خدای مهربون به دنیا خوش اومدی .

به زودی در این مکان یک عدد عکس کیان عسلی paste خواهد شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:29  توسط زرین  | 

۱۵ فروردین ۱۳۸۸ یعنی بیست و چهار روز پیش در چنین روزی :

صبح شده . من هنوز تو تختم . دارم به خدا التماس می کنم . مثل این بچه های سرتق سریش بازی در میارم . هی می گم : خدایا ! ...من فردا بچه مو می بینم . .. خدایا سالم باشه ...خدایا ...خدایا ... تو رو به خودت ..به مهربونیت... سالم باشه خدایا... خدایا حتی یه رگ کم یا زیادی نداشته باشه ... خدایا خواهش می کنم ..تو رو به مهربونیت...

از تو اتاق صداهایی میاد . فکر می کنم محمد داره رو میز توالت دنبال چیزی می گرده . بدون این که نگاش کنم می پرسم : چی شده ؟ چی می خوای ؟

می گه : یه کبوتر اومده پشت پنجره . سریع از جام میپرم . محمد رو میبینم که می خواد با دوربین موبایل از کبوتره عکس بگیره... به پنجره نگاه می کنم از پشت پرده سایه ی کبوتری رو می بینم که هی رو لبه ی پنجره راه می ره و دم و بالش می خوره به شیشه ها ... یهو یکی دیگه هم میاد پیشش . دوتایی کمی قدم می زنن و می رن.میگم : خدایا شکرت . حضور کبوترا رو به فال نیک می گیرم . تا ته دلم غرق خوشی میشه .

تمام روز خوشحالم که فردا می بینمت . آرومم . منتظرم. ذوق دارم . میرم این جا برات نامه می نویسم . .

ظهر زنگ می زنم که به مامان بگم محمد رو می فرستم دنبالش .باباگوشی رو بر می داره . می گه مامان راه افتاده .

 بعد از ظهر دوستام زهرا و زهره هم میان و با مامان و محمد  فیلم تولد پارمیدا رو تماشا می کنیم .

شب میشه یه باز دیگه همه چیز رو مرور می کنیم . ساک بیمارستان... وسایل من... وسایلی که برای ده روزی که خونه ی مامان میرم باید ببرم .

شب کمی بیخوابم . به تو فکر می کنم . به فردا. به فرداها . بازم دست به دامن خدا میشم . .

با خودم فکر می کنم توی این سی و چند سال عمرم هیییییچ شبی بوده که اییییییین همه منتظر صبحش باشم ؟ هر چی فکر می کنم میبینم : نه ! حتی کنکور... حتی شب قبل از عقد یا عروسی . هیچ وقت . میبینم این انتظار با همه ی انتظار هایی که تجربه کرم فرق داره .

به عمل فردا فکر می کنم . شاید کمی می ترسم . به خودم می گم تو توی سیزده سالگی یه بار تو اتاق عمل رفتی . اون وقت لوزه هات رو برداشتن . حالاولی بزرگتری .حالا باید شجاع تر باشی . حالا با پسر قند عسلت بر می گردی .

 آره ! نمی ترسم . فردا پسرکم رو میبینم . فردا روز ماست . خدایا به امید تو .... و می خوابم .

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:39  توسط زرین  | 

قند عسل مامان ۱۶ فروردین ۸۸ ساعت هشت و سی و پنج به دنیا اومد . قدمت مبارک باشه مامانی . ایشالا که همیشه سلامت باشی گل پسرم . در پناه مهربونی خدا باش .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:7  توسط زرین  | 

دقیقن هفت ونیم ساعت دیگه تا دیدارمون مونده . نمی دونم چه جوری از حس هام برات بنویسم . باور کنم ؟ باور کنم مامانی ؟ راستش هر کاری می کنم باورم نمیشه .

خدایا ! شکرت ! خدایا من اولین بارمه که باردار شدم . اولین بارمه که مامان میشم . اولین بارمه که هفت و نیم ساعت تا لحظه ی دیدار رو تجربه می کنم . خدایا ! فقط تو می دونی من چه حالی هستم . آروم ....منتظر...مبهوت.... با تخیلی که لیزه و هر خیالی قبل از قدم زدن رو سنگفرشش لییییییییز می خوره و به جایی نمی رسه .

خدایا ! تو بزرگی ! ای احسن الخالقین ! الحق که فقط باید  به تو گفت : فتبارک الله .

امروز فیلم اتاق زایمان زری رو دیدم .

اون لحظه ای که بند ناف پارمیدا کوچولو رو بریدن و همه جاش خونین بود .

اون لحظاتی که گذاشتنش رو تخت و تند تند اضافه ی بند نافش رو بریدن و گیره زدن و هنوز بعضی جاش خونی بود .

 دستگاهی مثل پمپ نزدیک دهنش بود و اون یکسره گریه می کرد .

دورش پتو پیچیده بودن .

با تمام قدرتش گریه می کرد . (از کجا یاد گرفته بود که گریه کردن چه جوریه ؟ )

چونه هاش می لرزید و می لرزید ....و اون گریه می کرد ...

منم داشتم گریه می کردم . بابای کیان عسلی دستگاه رو خاموش کرد . فکر  کرد من ترسیدم .

 نه ! من نترسیده بودم . من مبهوت اون لحظات شگفت بودم . فتبارک الله !

کی باور میکنه  تو اون شکم گنده ی نه ماهه یه موجود کامل می زیسته که حتی بلده گریه کنه ؟ فتبارک الله !

و دلم به رحم اومده بود برای اون موجود کوچولویی که اونهمه بی چاره و ناتوان و بی دفاع و غریب بود و اسمش انسان بود . فتبارک الله .

و نمی دونست که چند تا قلب مهربون دارن عاشقانه براش می تپن  ؟

حالا ... پسر من تو شکمم خوابیده و نمی دونه ( شاید ) که فردا شب این موقع به امید خدا از اون محیط تنگ و دنج و امن به این دنیای بزرگ کوچیده .

و نمیدونه توی دل من و باباش چقدر عشق براش موج می زنه . و نمی دونه .... خدا چقدر مهربونه . فتبارک الله الاحسن الخالقین .

خدایا ! به امید تو ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:12  توسط زرین  | 

پسرم ! عسلم ! فقط یه هفته مونده . فقط یه هفته مونده که ما هم دیگه رو ببینیم . فقط یه هفته . هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خیلی حالم خوبه . خیلی روحیه ام خوبه . از شوق دیدن تو مامانی . یه هفته ی دیگه می فهمم چه شکلی هستی . بوت می کنم . ماچت می کنم . قربونت می رم .

امروز رفتم  پیش خانوم دکتر . خانوم دکتر که داشت سونو می کرد  من داشتم  به صفحه نگاه می کردم و لبام می جنبید خانوم دکتر گفت : چی داری می خونی ؟ گفتم : دارم قربونش می رم .  آخه داشتم می گفتم : قربونت برم الهی .

وای خدایا حتمن خاله هات هی می خوان جیگرتو بخورن . من می دونم . مگه من خودم کم جیگر خواهر زاده هامو خوردم .

یا تصور کن وقتی خاله سهیلا نی نی دار بشه :دو لپی  نی نی شو قورتش میدم .

 ولی باید بهش بگم تا می تونه فعلن از این دوران مجردی نهایت استفاده رو ببره .

می دونم . خودم فهمیدم که تو منو دستگیر کردی . ای قربون  پسر پلیسم برم  که مامانش فکر می کرد یه ماه بعد از زایمان بر می گرده سر کار ...فکر می کرد هفته ای یه بار یکشنبه ها سه ساعت می ره و بر می گرده .  ولی حالا هر چی بیشتر پیش می ره هی می فهمه که زهی خیال باطل . کیان عسلی رو چی کار کنه ؟

مدیرمون گفتا ...گفت شما بری دیگه به این زودی بر نمی گردی . منو باش چه هارت و پورتی می کردم که : اجازه بدین فعلن قالب برنامه همین باشه تا اردیبهشت تغییرش ندیم . بعد از اون ...

آره خاله سهیلاش تا می تونی پله ها رو برو بالا . بالا .  بالاتر . چه زمان هایی که من بی هوده از دست ندادم . چه تنبل بازیایی که در نیاوردم .

حالا مامانی اینایی که می گم معنیش این نیست که از این که تو داری میایی و منو  دستگیر می کنی ناراحتما ....نه مامانی . نه عشق من ... من قبلن هامو دارم می گم که چه بی حاصل گذشت .

راستی  مامانی من تو نی نی سایت یه عالمه دوستای خوب پیدا کردم . یکیشون مامان پرهام جونه که یه روز بعد از تو به دنیا میاد و ما تو مطب دکتر همو دیدیم . تو و پرهام احیانن همدیگه رو جایی ندیدین ؟

فدای تو گل پسرم . در پناه مهربونی خدا باش .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 17:47  توسط زرین  | 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

.....................................

سلام پسرم ! سلام عسلم ! بهار و نوروزت مبارک مامانی .

مامانی پارسال که بابات از دومین روز عید رفت شهرشون  من با خودم فکر می کردم ممکنه سال بعد هم تنها بمونم یا نی نیم میاد و دیگه هیچ عیدی تنها نمی مونم ؟ خدا مهربونی کرد و حالا من تو رو دارم .

قربون پسر کوچولوم که حضورش مامان رو از تنهایی در میاره .

آ قربونش بشم من .

مامانی تو این مدت بابا خیییییییییییییلی زحمت ما دو تا رو کشیده . منم برای تشکر از بابا تصمیم گرفتم اسمی که بابا دوس داره رو  برات انتخاب کنم .

کیان

چطوره ؟ دوسش داری مامان ؟ امیدوارم که نامدار باشی .

ای من قربون اون شکلت که نمی دونم چه شکلیه ؟

 مامانی ! تو که سالم  به دنیا بیای یعنی : من بهترین و قشنگترین عیدی دنیا رو گرفتم .

یعنی : من خوشبخترین آدم روی زمینم .

 یعنی : هووووووووووراااااااااااااااا .

یعنی : خدایا چه جوری ازت تشکر کنم ؟

 یعنی : های های گریه ی شوق .

گل من ! غنچه ی من ! فدای اون باسنت بشم که هی قرش می دی و شکم مامانو زاویه دار می کنی ....یکی از همین روزا  یه عالمه ماچت می کنم ایشالا .

در پناه مهربونی خدا باش پسرم

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:46  توسط زرین  |