تبليغاتX
 واقعیت اینه که...

هفته ی هجدهم

دیشب ساعت یک و هجده دقیقه بامداد : من هنوز بیدار بودم . صدای نفس های بابات نشون می داد که تازه خوابش برده . من خوابم نمی برد هی جا به جا می شدم . جدیدن  کمی با شکل خوابیدنم درگیری دارم . بارداریه و هزار اما و اگر .

تصمیم گرفتم طاقباز بخوابم . دستم رو شکمم بود . به تو فکر می کردم . به این که چرا هنوز پروانه ای نشدی ؟ به حرف مامانم که که گفت   شبیه حرکت ماهیه . دستم همون جایی بود که مامان اشاره کرده بود .

یهو تو حرکت کردی . جااااااااااان . جان . هی من گفتم : جونم . هی تو حرکت کردی . می خواستم بابات رو بیدار کنم . اما دلم نیومد . ساعت رو نگاه کردم : یک و هجده دقیقه ی بامداد .


 

نوشته شده توسط زرین در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت


ماه پنجم : وارد هفته ی هفدهم می شویم

سلام عزیز دل مامان ! حالت چطوره ؟ احوالت چطوره ؟ چه قدر بده که مامان از حال بچه اش بی خبر باشه ها ! اون روز که خاله هات خونه مون مهمون بودن گفتم : اصلا نی نی مو حس نمی کنم . نکنه خدا نخواسته مرده باشه ( زبونم لال ! ) اونا هم گفتن : اگه برای اون اتفاقی بیفته حال خودت به هم می ریزه . کبود میشی ..و...و... بقیه اش یادم نیست . چون اونقد حالم خوب بود که نگو . و فکر کردم که آخ جون حال نی نی عزیزم هم مثل من خوبه .

عسلم ! اون شب که من تو اداره اون سرپایینی رو می دویدم یادته ؟ شنبه بود .سه روز پیش ! خیلی قشنگ بود که تو رو تو دستم گرفته بودم و با این که نفخ شدیدی داشتم .با این که دیرم شده بود و می ترسیدم از سرویس جا بمونم . با این که استرس داشتم . ولی کیف می کردم از این که تو هم با من داشتی می دویدی . آخ قربونت برم من که با مامان همکاری می کردی .

خیلی دلم می خواد برات لالایی بخونم . آواز بخونم . تو با صدام انس بگیری . ولی نمیدونم چرا آوازم نمیاد . باید چند تا ترانه ی کودک بشنوم .

وای !!!!!!!!! من بی قرارتم . سلامت باش . دوستت دارم


 

نوشته شده توسط زرین در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت


ماه چهارم آخرای هفته ی چهاردهم .

مامانی به قربونش بشه ایشاللا

بچه ی خوشگله مائه ماشاللا

این شعری که برات می خونم رو دوس داری ؟ گوبونت برم من ...ناناس من .

از دیروز تا حالا احساس می کنم شکمم از بالا ور اومده . از دیروز تا حالا احساس می کنم می فهمم حامله ام .

از سر درد ها و سر گیجه و حالت تهوع و بی حوصله گی و افسرگی که بگذریم تا دیروز  هیچ حس حاملگی نداشتم . اونا هم که در حوالی شکمم نبود .

ولی از دیروز حجم تو رو درک می کنم . حجم تو نه ...حجم حاملگی . هنوز مونده تا حجم تو رو حس کنم . قربونت برم کی پروانه ای می شی ؟ یا به قول معروف لگد می زنی ؟

راستی هر کدوم از همکارام که می فهمن باردارم تعجب می کنن آخه من نه وزن اضافه کردم و نه شکمم قلنبیده .

من تو ماه چهارم هستم . وقتی سرم درد نمی کنه خیلی خوشحالم . دعا کن سر درد نداشته باشم . ای من جگرت را


 

نوشته شده توسط زرین در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


سلام عسل مامان

سلام به اون روی ماهت که هنوز ندیدمش .

سلام به اون انگشت های کوچولوت که بی قرارم دور انگشتم بپیچن . سلام به تو که هنوز نمی دونم بهت بگم عسل خان یا عسل خانومی .

حرف خاصی ندارم ولی چون می دونم و ایمان دارم اینا رو می خونی یا برات می خونن خواستم این جا هم کمی قربون صدقه ات رفته باشم .

خواستم بگم : قررررررربون اون شکل ماهت بشم ، دوست دارم . بابا هم دوست داره . مواظب خودت باش .

بوووووووووس


 

نوشته شده توسط زرین در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت


چطوری یا نه ؟

حیف که نمی دونم الان در چه حالی هستی . جات خوبه ؟ راحتی ؟ این روزا از دست من دلخوری یا نه ؟

آخه این روزا روزای پر استرسی بود واسه من . عزیزم نمی دونم چرا این روزا این قدر رقیق شدم . دنبال بهونه ام واسه غصه خوردن . واسه گریه کردن . اون روز سر نماز یهو به خدا گفتم خدایا دیگه نمی تونم من رو ببر .

می دونی چیه ؟ من خیلی به خانواده ام وابسته هستم . الان یکی از خاله هات داره جدا میشه . دایی سر مدرسه رفتن و نرفتن مسخره بازی در میاره . بابا بزرگت نیمه شب چند روز پیش فشارش رفته بوده بالا و بردنش بیمارستان . من روحیه ی نگرانی دارم . سعی می کنم به خاطر تو آروم باشم اما نمیشه .

سر نماز یهو فکر کردم : خدایا ! این بچه که به دنبا بیاد میشه همه ی زندگی من . اون وقت من با این روحیه ی نگران چقد باید دلشوره و اضطراب داشته باشم ؟ یهو احساس کردم نه ! من کم میارم . یهو گفتم : خدایا ! من رو همین حالا ببر .

پیش از این ها مرگ چیز وحشتناک و  دشواری نبود . من باکی از رفتن نداشتم . اما حالا که تو هستی مردن قسمت ناخوشایند عمر آدمی ست . تو می آیی که منو به این دنیا دچار کنی . منو با دنیا در می اندازی .

به خاطر تو عقاب میشم . شیر میشم . آهو میشم .  حتی مارمولک . اینم یه تعریفی از مادر شدنه .

ولی یه چیزم بگم : حالا که اومدی بمون ... دوستت دارم . نرو . تنهامون نذار . بابات دیوانه وار دوستت داره . انقده کیف می کنم وقتی دستم رو روی شکمم می ذارم و بهت می گم : جان !

راستی  کاش می دونستم شبا شکل خوابیدنم اذیتت می کنه یا نه ؟


 

نوشته شده توسط زرین در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت


برای تو...

عزیزم ! چند روزه که می خوام بیام و باهات حرف بزنم . می خوام بگم که تو رو خیلی دوس دارم . وقتی بهت فکر می کنم قلبم سرشار میشه از شوریدگی . می خوام بهت بگم من و بابا خیلی دوست داریم . اون مثل ÷روانه دور من می چرخه . هرچی بخوام برام فراهم می کنه . بی حوصلگی هام رو تاب میاره . و تو کارای خونه خیلی کمکم می کنه . اون با شوقی تحسین بر انگیز دستش رو روی شکم من می ذاره و تو رو نوازش می کنه . روزی ده بار تو می بوسه . حتی وقتی من بی حوصله ام و ناز می کنم . مامانی اون روز دوستم مهناز یه عروسک بهم هدیه داد که اندازه ی یه نوزاد واقعیه و نرم و سبکه . اون خوابیده و یه ور لب پایینش رو رفته تو دهنش . کلاه و جوراباش کامواییه . من و بابات بهش نگاه می کنیم و یاد تو می افتیم و قربون صدقه اش می ریم . در واقع قربون صدقه ی تو می ریم عزیز دلم ! آخ که نمی دونی چقدر دلم میخواد ببینمت و . چقدر دلم می خواد که پاشنه پاهات رو لمس کنم . ببوسم و کوچولو گاز بگیرم . تو خیلی نی نی خوب و حرف گوش کنی هستی . اینو وقتی فهمیدم که آخرین نامه رو برات این جا نوشتم و ازت خواستم چشم انتظارم نذاری . وقتی به این رفتارت فکر می کنم بیشتر دوستت دارم . راستی دختر خاله ات که دو سال و نیمه اس اسم تو رو گذاشته تیجو . بابا بزرگ علی هم فکر می کنه تو پسری و اسمت رو گذاشته امیر حمزه (!) برای من و بابا فرقی نمی کنه که تو پسر باشی یا دختر . هر چی که هستی عزیز ی. معمای خوش گل من ! از خدا می خوام که سلامت و زیبا و باهوش و مودب و شریف و موفق و مومن باشی. باش ! می بوسمت . قربونت برم .


 

نوشته شده توسط زرین در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


یه گزارش

دارم با اون دغدغه کنار میام . نمی دونم چرا وقتی یکی از پست های ساروی کیجا- همون پست مربوط به میلاد یسنا - رو می خونم حالم خوب میشه.

این روزا کم حوصله و اغلب عصبی هستم . حالت تهوع دارم . اما تهوع ندارم . دهنم تلخ میشه و اشتها ندارم . دماغ و دهنم به نظرم باد کرده کمی .

همه چیز بو میده . از بوی بیشتر چیزا بدم میاد . از بوی فلفل دلمه بیشتر . از بوی شوید توی باقالی پلو با ماهی خوشم میاد .

از این که بی حوصله و پکر و بی حالم ناراضی ام . حتی حوصله ی همسرم رو هم کمتر دارم .

مامانی ! انقلاب کردیا ! قربون اون مغز و طناب نخاعیت برم که داره شکل می گیره این روزا ...

من حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . مواظب خودت باش . در پناه خدا !


 

نوشته شده توسط زرین در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت


من کیم ؟

 من یه تازه مامانم ؟ نمی دونم

من یه زن حامله ام ؟ نمی دونم

من باید خیلی خوشحال باشم اما چرا وقتی به حاملگیم فکر می کنم حالت خفگی بهم دست می ده . چرا ؟

می دونم چرا . ولی دلیل این جواب رو نمی دونم . نمی دونم چرا از بچگی بی اون که دلم خواسته باشه پسر باشم  از نمایش اندام زنانه ی خودم بدم می اومده . از بدنم بدم نمی یومده ها ...از این که زن بودنم رو دیگران ببینن بدم می یومده . حتی خانوما . من هیچ وقت نذاشتم مامانم گوش هامو سوراخ کنه . بدم میاد . از گوشواره متنفرم . زیور آلات دی رو هم دوس ندارم . دامن دوس ندارم .

شاید به خاطر این که همبازی های کودکی هام پسر بودن . نمی دونم .

همیشه کمی قوز دار می ایستم . مربی تربیت بدنیم گفت بعضی ها برای این که دوس ندارن سینه هاشون دیده بشه از دوران بلوغ این ژست رو می گیرن .

همیشه از ظاهر خیلی زنونه ام فرار کردم . تاکید می کنم بدنم رو دوس دارم و هیچ وقت دلم نخواسته پسر باشم .

ولی نمی فهمم چرا این جوریم .

حالا به این دوران حاملگی که فکر می کنم احساس خفگی بهم دست می ده . از این که برجستگی های بدنم نمایان خواهد شد . از این که زن بودنم کاملا به تکامل می رسه . بدم میاد . خیلی ....

من مادر شدن رو دوس دارم . نی نی م رو دوس خواهم داشت . گرچه هنوز باهاش ارتباطی که انتظار داشتم رو بر قرار نکردم . چون ذهنم در گیر این معضلیه که اذیتم می کنه تا نی نی .

 


 

نوشته شده توسط زرین در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت


خدایا شکرت

فعلا فقط اینو می نویسم .

توی دستشویی به اون خط های موازی قرمز نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم . بعد دستم رو گذاشتم روی شکمم و به خودم گفتم اون این جاس . یه موجود زنده تو وجود من . بعد های های ...

خدایا شکرت !


 

نوشته شده توسط زرین در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت


کوشی؟

مامانی ! پس کجا موندی ؟

تو پیچ کدوم جاده ؟ راه خونه رو گم کردی ؟ نکنه از تو دستمال لک لک ها افتاده باشی ؟

من منتظرما ...

ببین مامان داره پیر میشه ... بهمن ماه ۳۶ سالش تموم میشه .

تو که یه مامان بی حوصله و نق نقو نمی خوای ؟ می خوای ؟

باشه ! حالا که این همه لفتش می دی منم وقتی اومدی ۱۰۰۰تا ماچ آبدار ازت می گیرم و یه عالمه هم اون بازوهای خوردنیت رو گاز گازی می کنم . یه عالمه هم قلقلکت می دم تا قان و قون بخندی . گفته باشم !


 

نوشته شده توسط زرین در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting